تبليغاتX
من و حبیب

من و حبیب

طنز سياسى اجتماعى

در تلاش پيوند با طبقه

در تلاش پيوند با طبقه

گزارش تلاش در پيوند با طبقه

با درود به رفقا و سلام به معلم كبير پرولتاريا گزارش خود را تقديم رفقاى رهبرى مىكنم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت   توسط سربلند  | 

تشكيل حزب

 

مدتى بود كه متوجه شده بودم " حبيب" توى خودشه. چند وقتى بود حسابى مخفى كارى مىكرد . يه عينك خريده بود و به چشمش زده بود. فهميده بودم كه عينك شيشه است اما نمىفهميدم اين ادا و اطوارهاش واسه چيه. ميدونستم اگر زياد كنجكاوى كنم خودش را لوس مىكنه و جواب نمىده. ميدونستم هر چى كم محلى كنم بيشتر علاقمنده كه باهام حرف بزنه. زياد طول نمىكشيد كه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت   توسط سربلند  | 

كارگران

كارگر صنعتى: سلام رفيق كارگر جهان سومى

كارگر جهان سومى : سلام رفيق كارگر جهان اولى

كارگر صنعتى: چيه رفيق؟ چرا توى فكرى؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت   توسط سربلند  | 

ميل پرده 

فقط كافى بود بگيم " مجرد" هستيم كه صاحب بنگاه معاملات ملكى با چنان نگاهى سرتاپاى ما را برانداز كنه كه انگارى به يكسرى قاتل و جانى طرف شده و بعد سرش را بروى روزنامه پهن شده روى ميز فرو كنه و تسبيح دانه درشت شاه مقصود را دور مچ كلفتش بپيچه و بگه " خونه اجاره اى نداريم".


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت   توسط سربلند  | 

لوازم التحرير

همه شما گوشه اى منزلتان را براى " لوازم التحرير" اقتصاص داديد. باكلاس ها حتما يه ميز تحرير دارند كه روش منظم و مرتب لوازم التحريرشان را چيدند. مال بعضى ها هم در كشوى اشپزخانه ، يا زير تخت و كمد و يا داخل كوله پشتى شان ولو شده. ولى هر جا كه باشند وظيفه اى يكسان دارند. حالا فرق نمىكنه از كشوى زير دستشويى بيرون بيايند يا از داخل كيف سامسونيت.

ببينيم لوازم التحرير به چكار ميان و بدرد چى مىخورند.

قلم:

در اصل يه لوله نئى است كه يه سرش گرد و يه سر ديگه اش تيزه. با وجوديكه سالهاست مداد و خودكار و خودنويس جاش را گرفته اما هنوز مىگويند " قلم". ظاهرا اين واژه شيكتر از بقيه است. مىبينيد كه مىگويند" درود بر قلمت"، " يا " آفرين به اين قلم" و يا " مرده شور او قلم نحست را ببره" . اما هيچوقت نمىگند خودكار يا مداد. علتش را من هم نمىدونم.

اين روزها اكثر با كامپيوتر مىنويسند و بجاى قلم از " كى برد" استفاده مىكنند. اما باز به آن هم مىگويند " قلم". يعنى اگر فردا قرار شده با كشيدن قابلمه بر روى زمين چيزى بنويسند باز هم قابلمه مىشه همان قلم. بحث هم نكنيد.

بعضى ها بهش قسم هم مىخورد. مىگويند " قسم به قلم" . حالا اين قلم چيه كه بهش قسم مىخورند من هم نفهميدم. انگار نه انگار كه با همين قلم حكم اعدام كسى را هم صادر مىكنند.

همه از قلم و يا خودكار براى نوشتن استفاده نمىبرند. بعضى ها براى خلال كردن دندانها، برخى براى در آوردن مغز پخته استخوان در ابگوشت. و برخى هم براى فرو كردن به پهلوى بغل دستىشان استفاده مىكنند.

به هر حال " قلم" هم يكى ديگر از چيزهايى است كه همينطور الكى براى ما مقدس شده.

پاك كن:

مىگويند " سانسور چى" است. بعضى ها مىگويند تهمت نزنيد پاك كن غلط گيرى مىكنه. جنسش ظاهرا لاستيكيه. بعضى از بچه ها از اينكه بجوندش حال مىكنند. من تمام عمرم اين كار زشت جويدن پاك كن را با جديت انجام دادم. بعضى ها دو رنگ هستند. يك طرفش براى پاك كردن مداد و طرف ديگرش براى پاك كردن خودكار. نمىدونم چرا براى پاك كردن اختراعاتمون  هميشه كاملتر بوده. اما راستش من هيچوقت نتونستم خودكار را باهاش پاك كنم. شما تونستيد؟ سالها پاك كن دو رنگ خريديم و هيچوقت هم يك سرش استفاده نشد چون الكى بود

تراش:

اين باحاله. تيز مىكنه. اصلا همه چيزهاى تيز جالبه. كاش دنيا را مىشد تيز كرد. تراش مدلهاى مختلف داره. بعضى ها  مداد مىره توش و برخى ديگه ميره توى مداد. يك كم هم سكسيه. شايد براى همين در حكومت هاى اسلامى با تيغ مدادشون را تيز مىكنند. در حوزه هاى علميه هيچ وقت تراش نيست و به جاش كلى تيغ اينطرف و اونطرف ريخته. مىگويند آخوندها احساساتى مىشوند و نمازشون قضا مىشه. من آخوندى را مىشناختم كه مدادهاش را يواشكى آنقدر با " مداد تراش"  تراشيده بود كه هيچ چى ازشون نمانده بود.

مدادتراش خيلى چيز خوبيه. هميشه يكى در جيب بغلتون داشته باشيد

كاغذ:

بهش " پاپيروس" هم مىگويند. كلمه يونانيه. معنىش هم حتما همان كاغذه وگرنه ما كه مرض نداشتيم بهش بگيم كاغذ، مىگفتيم پاپيروس.  ظاهرا اختراع شده كه روش نوشته بشه. بعضى ها فحش مىنويسند بعضى ها چيزهاى يك كم بهتر.

كاغذ بعدا به " دفتر" تبديل شد كه بشه برگهاش را كند و موشك درست كرده و به هوا فرستاد.همه " دفتر" دارند اما فقط  دفترهاى بعضى ها توش نوشته شده است. بيشتر دفترهاى دنيا خاليه.

بشر بخاطر اينكه بتونه راحت تر از دفتر استفاده كنه براش هزار تا سايز درست كرد، بغلى، تو جيبى، بزرگ و كوچيك. اما هركارى كرد باز نتونست ازش استفاده كنه و سفيد ماند. بشر تصور مىكرد مشكل ننوشتن آدمها در اندازه دفترها است اما بعدا فهميد كه خيلى ها اصلا با هر نوشته اى بىگانه هستند ديگه بخودش زحمت اضافه نداد و هى كوتاه و بلندش نكرد.

دفترهاى كوچك و بغلى مىتوانند خيلى كمكتان كنند. مىتوانيد در جاهاى مخصوصى با آن پز بديد و يا در توالتهاى عمومى كه وجدانتون را راحت كرديد و يكهو متوجه شديد از دستمال خبرى نيست مىتونيد از ورقهاش استفاده اى بهينه ببريد.اگر قبلا روى او ن برگها اشعار عاشقانه نوشته بوديد كه ديگر كمال بدشانس شما بود.

خط كش:

اگر كسى ميدونه به چه درد مىخوره لطفا به من هم بگه. هر سال مجبور بوديم بخريم اما هيچ وقت استفاده نشد. هنوز هم گاهى كه مىخوام لوازم التحرير بخرم باز يك خط كش هم مىخرم و فرداش با تعجب بهش نگاه مىكنم. روى همه خط كشها هم همينطور الكى درجه بندى شده. اصلا خط كش بدون درجه بندى ديديد تا حالا؟

اگر شما هم كلى خط كش بدرد نخور در منزل داريد مىتونيد ازش اين استفاده ها را ببريد. باهاش قرمه سبزى بهم بزنيد كه ته نگيره. اگر تنها زندگى مىكنيد مىتونيد پشتتون را باهاش  بخارانيد. و يا بزاريد زير چانه كه وقتى ساعتها در حال چت كردن هستيد گردنتون خسته نشه

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت   توسط سربلند  | 

اينجا لندن است، صداى آمريكا

درست وسط مصاحبه اكبر گنجى با تلويزيون "صداى آمريكا" بادى در حياط پيچيد ، تصوير ابتدا خط خطى شد و بعدش هم كاملا رفت. همان نگاه زير چشمى به پسر چهارده ساله ام كافى بود كه بلند شود و همانطوريكه زير لب غر مىزد به سمت حياط و آنتن بشقابى برود .

يك كم به راست .... بيشتر ..... آها اومد .... خوبه ، خوبه .... نه ، دوباره رفت

پسر با زبانى نيمى فارسى نيمى فرنگى: گاد دمت ، خب اين ديگه خراب شده ، نات ووركينگ، خسته شدم اينقدر اينو موو كردم بابا

تصوير هى قطع و وصل مىشد.

شما بيننده تلويزيون صداى آمريكا هستيد....... آقاى اكبر گنجى  در فراخوان اعتصاب غذاى سه روزه خود اعلام كرد.......

گنجى: دمكراسى و آزادى بيان اويل خواسته هر جامعه انسانى است .......  ما خواهان آزادى زندانيان سياسى هستيم....... بنظر من تنها راه رسيدن به تمدن بشرى همان گذر از چهارچوب دمكراسى و جامعه مدنى است....... 

نگاهم به قطع و وصل هاى  تلويزيون مانده بود و برگشتم به بيست و هشت سال پيش كه خودم پسرى سيزده ساله بودم .

پدر وسط اتاق ، بغل چراغ علاادين نشسته بود و سر ديگر سيمى را كه يكسرش به آنتن راديو وصل بود را پيچيده بود بدور شصت پايش. مىگفت اينطورى بهتر آنتن مىده. نمىدانم ريشه علمى اين قضيه چى بود اما راست مىگفت، هروقت سيم از پايش جدا مىشد صدا هم قطع مىشد. راديو با خش خش هاى مدام به صدا در مىآمد:

اينجا لندن است، صداى بى بى سى ...... ايت الله خمينى در پيام تازه اى از نوفل لوشاتو اعلام كرد كه در ايران فردا همگان در ابراز عقيده و بيان آزد هستند......

پدر با يكدستش سيگار زر را از پاكت بيرون مىكشيد و با دست ديگرش موج راديو را تنظيم مىكرد و تا صدا قطع مىشد مىگفت:

اهه، يك كم اروم بچه. مگه سوزن خوردى؟ خب بتمرگ سرجات اينقدر وول نخور. صدا خراب مىشه

من هم نمىدانستم وول خوردن من چه ربطى به صداى راديو داره

صداى خمينى در اتاق مىپيچيد : شاه بايد برود ..... ارتشى نمىخواد اقاى خودش باشه؟ ارتشى مىخواد همينطور نوكر بمونه؟ آقاى تيمسار، آقاى سرهنگ تو نمىخواهى آقاى خودت باشى؟

خش خش و دوباره شروع مىشد

همگان در ابراز عقيده و بيان ازادند....... رژيم شاه فاسد است ..... پول نفت مال مردم است ... 

صداى پسرم مرا از بيست و هشت سال پيش به امروز برگرداند:

 بابا خسته شدم، دستم خشك شد. بلاخره چكار كنم؟ تصوير دارى يا نه؟

تصوير مدام  قطع و وصل مىشد : صداى آمريكا در تازه ترين مصاحبه با آقاى گنجى .....

پسر از حياط: من " اپوينتمنت " دارم بابا. درست شد يا نه؟

تلويزيون را خاموش كردم و گفتم: بيا داخل، ولش كن

پسر آمد و با تعجب به تلويزيون خاموش نگاه كرد و گفت : سركارى بود بابا؟ اين چرا خاموشه؟

بلند شدم سيمهاى پشت " رسيور" را كندم. دستگاه را كشيدم بيرون و دادم دست پسرم و گفتم:

عزيزم، سر راهت اينرا هم بنداز توى سطل اشغال.

و زير لب ادامه دادم: يكبار بى بىسى ريد به جوانيمان، امروز هم قرار صداى آمريكا برينه به پيرى مان.

پسر با تعجب بمن نگاه مىكرد: چى مىگى بابا؟

گفتم: هيچ چى ، فقط اونو بنداز توى سطل اشغال

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت   توسط سربلند  | 

سامسونيت

در خبرها خواندم كه زمين تهران در وسط ميدان توپخانه دهن باز كرده.

خبر را كه ديدم بياد سالهاى نه چندان دور افتادم. سالهايى كه در آن هميشه دهان زمين تهران باز بود. همان سالها كه يكهو شروع به گاز كشى خيابانهاى تهران كرده بودند. تمام كوچه ها و خيابانها پر از دالان هاى دراز شده اى بود كه قرار بود محل بخاك سپارى لوله هاى گاز باشد ،  يا لوله گاز در آن لميده بود و اما معلوم نبود كه چه وقت پرش خواهند كرد. خيابانها مملو از سوراخ هاى بزرگ و عميقى . هر گوشه و كنار، در هر كوچه و خيابانى. از خيابانهاى اصلى گرفته تا كوچه هاى فرعى.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت   توسط سربلند  | 

داستان بيژامه ام 

از ميان ميزهاى رنگارنگ " شنبه بازار" محل مىگذشتم كه چشمم بر پارچه اى ماند. اين همان پارچه اى بود كه سى و اندى سال پيش در هيبت يك " بيژامه" در زندگى و اقتصاد خانواده ما نقش ايفا مىكرد. درست به همان رنگ و همان طرح. ديدن چنين پارچه اى پس از اينهمه سال و هزاران كيلومتر دورتر از زادگاهم برايم آنقدر هيجان انگيز بود كه تمامى روز را بياد داستان " بيژامه ام" سپرى كنم.

شايد بگوييد " آخر يك بيژامه مگر چيست كه اينهمه مدت در خاطره كسى بماند؟" . سئوال منطقى است . اما كاركرد بيژامه در زندگى ما شايد كمى غير منطقى مىنمود. شايد به همين علت قادرم پس از چند دهه آن را خوب بياد بياورم........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت   توسط سربلند  | 

بحث شيرين تضاد

حبيب غرق در فيلم بود و من هم بىحوصله از ديدن ده باره آن. نميدونم اين " فريدا" چى داشت كه هر وقت بيكار مىشد دوباره مىديدش. اتفاقا من كه اصلا از آن فيلم خوشم نمىآمد. شايد به خاطر اينكه مرد نقش مقابل " فريدا" همان بازيگر اول مرد فيلم " بخاطر دخترم هرگز" بود. وقتى مىديدمش ياد آن فيلم مىافتادم.

گفتم: يا سرت توى كامپوتره يا توى تلويزيون

گفت: مىخواى سرم كجا باشه؟ توى مزخرافت تو؟

گفتم: ببينم حبيب، تو يه چيزهايى از بچه گىت برام تعريف كرده بودى. مثل اينكه مىگفتى وقتى بدنيا آمده بودى توى بيمارستان عوضت كرده بودند

حبيب خنديد و چيزى نگفت. ادامه دادم: اگر دستم به اون نامردى كه تو را با بچه ميمون عوض كرده بود مىرسيد. نشونش مىدادم.

حبيب قهقه كوتاهى زد . گفتم: نخند مسواك گرون ميشه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت   توسط سربلند  | 

چشمهاى شيشه اى 

مرد حسابى حقوق بشر پيشكشت، خود بشر جلوت واستاده. تكليف من و اين بچه را روشن كن اقاى روشنفكر

وقتى اين جملات از دهان شهين خانم مثل طوفان بيرون مىريخت من و حبيب حتى جرات نداشتيم كه به يكديگر نگاه كنيم. اما رفيق منوچهر همانطور بىخيال روى مبل لميده بود.

شهين خانم: مرديكه اخه گناه من و اين بچه چيه كه مارا اواره اين خراب شده كردى ؟ ..... چند ساله كه از هم جدا هستيم ديگه چى ميخواهى از جون ما؟

منوچهر: گفتم كه خانم. بالا برى پايين بيايى من پامو در لانه جاسوسى رژيم نمىذارم. بيخود هم اصرار نكن كه شرافتم را زير پام بذارم

 حبيب به گلهاى قالى خيره شده بود و هيچ چى نمىگفت. من هم توى دلم يك قطار فحش نثار اين حبيب مىكردم كه چرا منو با خودش مىكشونه اينور و آنور. اصلا من الاغ را بگو كه دنبالش راه افتادم اومدم. من چه مىدونستم. مىگفت رفيقه، مبارزه،  پنجاه شصت سالى سابقه مبارزاتى پشتش خوابيده. ماركسيسم را مثل راحتى حلقوم قورت مىده. ماركس بايد جلوش لنگ بندازه ... گفتم بيام باهاش تا شايد چيزى ياد بگيرم. آخه كف دست صاحب مرده ام را بو كرده بودم كه يه شهين خانمى مثل عجل معلق روى بحث كولينتاى و انقلاب از نگاه رزلوكسامبورگ و چه ميدونم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت   توسط سربلند  |